
در ژرفای آرامش
نگاهی خیره بر فراز دریا
امواجی که پاک میکنند
خاطرات ناقص گمشده
در حصار عمیق زمان
خنده های سرگردان روی نسیم
بالا و پایین به سوی من آمده و میمیرند
من قسم میخورم هرگز نمیدانستم این چنین میشود
و تمام این مدت مجبور بودم چشمانم را ببندم
قسم میخورم نمیدانستم سرانجامی در کار نیست
این امواج هستند که دردهای درونم را میشویند
فرا سوی این افق زیبا
یک رویاست برای من و تو
چشم اندازی آرام و خاموش با شایعاتی در آسمان
اما ناگهان یورشی از طوفان
صدای گریه در باد
سرودی عاشقانه که در وجودم است مانند طلوعی سرد می روید
و بیشمارند، اندیشه هایی بسیار در خیال
هنگامی که سعی میکنم بخوابم
اما من همراه تو، احساس میکنم به آرامشی موقت پیوستم
مانند جسمی شناور نزدیک ساحل میشوم و از آن دور میشوم
شناور در دور و نزدیک.....

